خرید بک لینک

در حریم

در گوشه ای از حرمت نشسته ام ... ساکتم... ساکنم... نفس هایم را عمیق پر میکنم بوی حرم تمام نشدنی است... لذت تازه به تازه شدن عطر حرم با دم و بازدم .... انگار معنای بودن تازه میشود انگار زمان می ایستد و عمر به حساب نمی اید و تمام انچه زیسته ام و هدر داده ام انگار نه بوده ونه مانده... ذهن پاک میشود ... از همه بوده ها و از همه انچه میخواست باشد

غرور و کبر و بود و نبود هزاران سلطان و عابد و ذاکر و گدا با هر دم و بازدم اینجا یکیست ... بی دلیل نیست شما را شمس شموس نامیده اند ..دراینجا شمس و قمر رنگ باخته اند از جلوه گری تان از پاشش نورتان بر ضمیر های تاریکی همچون من...

اینجا هر چه قدر تاریکتر باشی هر چه ریزتر از گرد و غبار باشی در نظر شما نیست نمی اید.. و همان نوری را بر ان میتابانی که بر دل سالک و رهرو حق ...

برای همین است اینجا شاه و سلطان و حاکم و محکوم و عارف و قلندر و گدا و طالب و رهرو همه در گوشه ای ساکن و ساکت مثل من در خود گیر افتاده اند و با هر دم و بازدم زندگی را معنی میکنند.

برای همین هست هر بیچاره در خودی اینجا رخصت نخواسته از شمس طلب نور میکند یکی طلب قدر و عافیت و دیگری شفا... و ان دیگری برکت و رزق و روزی معنوی و مادی و... الی اخر...

اینجا به همین واسطه نابش و پاشش نور است که همه را جذب کرده و هر کسی بسته به ظرفیتش هبه ای میگیرد و یادگارش را در کنج حرم میگذارد و میرود...

یادگار دمها و بازدمهای خود را ... یادگار نگاه های جامانده و مطالبه گر را ... یادگار یادهای تنها صحبت کردنها و زمزم کردنهایشان را با شما

تا سالها بعد هم اکر رخصت دیداری شد بداند و بفهمد و چه خواسته است چه از شما گرفته است...

وعمرها که میرود و رخصتها تازه میشود به خاطرش میاید که انروز در گرمای تابستان درب ورودی باب الجواد به‌فرزندش سوگندش دادی که در مسیر زندگی همیار و همراه نصیبت کند وکرد...

یا انجا که خیره به آینه دارالسلام رو بروی روضه منوره خواستی بی نیازت کند از مردم... ورشدت دهد و داد

یا انجا که دلشکسته شفا خواستی و کمک و ...

ای مولا و ای اقای مهربان...

اینها رو دلشکسته ای نگاشته است که قدر دیدار خواسته است بگوید میداند... اینها را جامانده ای نگاشته که سرگشته از اینده ای است که نمیداند چطور ختم به عاقبت به خیر میشود...

ای مولا و ای اقایی که زود راضی میشوی ...به کرم و لطف

در اینجا انگار رسم است تا بخواهی خواسته دل بگویی یادت میاید برای خودت نگویی برای پدر و مادر برای خواهران و برادرانت برای همسایه ودوستت اول طلب کنی و انوقت که ذهنت ارام گرفت از یادها برای خودت طلب کنی

این مولا و ای اقایی که پناه‌دل مسکینان هستی...

بر دلم نظر کن و امشب را که این کنج حرم بیتوته کردم به نیاز و آه پاسخ ده ...

گوشه کنج حرم امام رئوف ...

برچسب: نویسنده: یوسف امیری تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 0:08

صفحه بندی