سلام صاحب دلهای خسته...
ذهنم جمع نمیشود که بخواهم با شما سخن بگویم از هر طرف کلمات بر من هجوم می اورند ودر فضای معلق ذهنم چرخ میخورند بعد که میخواهم سررشته یکی را بگیرم و ان را بهانه کنم تا سخن اغاز کنم چشمانم خیره به جاده میماند...
از امید از ترس از خشم از استیصال از درماندگی از همه دردها از همه رنجها از همه مصیبت ها و از همه همه همه ها ،فشارها،تنهایی ها،صبرها،مقاومتها،دروغها ،راستها...
. اقای من دارم در این برهوت اخبار دور نزدیک خوب و بد که نمیدانم وظیفه ام در قبالش چیست گیج میخورم غوطه ور در دریای نا امیدی میشوم ،حالمبد است از خودم از کاری که نمیدانم بایست چه کنم! از دردی که دوایش رو نمیفهمم! من حالم از خودم بداست این را تنها میدانم...
این را میدانم که دوری من از شما مزید علت همه دردهاییست که میچشم... یک کورسوی امیدمانده که بخواهم دل ببندم برای خوشی آن هم وجود نازیننتان است که شیطان دم به دقیقه و دم به ثانیه بر من لشکری از نا امید وشک روانه میکند... و من میمانم بین عاقل بودن یا دیوانه بودن!
اقای من عاقل کیست دیوانه کیست...
بقول حسین پناهی...
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟
واسطه نیار به عزتت خمارم
حوصله هیچ کسی رو ندارم...
دیوانه منم که بودنت را در دلم زنده نگه میدارم و به خودم امید میدهم پشت این همه عدم قطعیت یک جا یک قطعیت وجود دارد... آری من دیوانه ام... که باور دارم تو قطعیت تمام عدم قطعیت ها هستی ولی تا کی ؟! تا کی بایست به این دیوانگی بمانم ... میدانم که شما هزاران برابر بدتر ازمن دلتان بدرد میاید. وقتی جنایت میبینید و هنوز .. روحتان در سختی است وقتی نامرادیها میبینید و هنوز... هزاران هزار بیشتر از من از اینهمه هجمه دروغ ریا...دشمنی ... نابرابری ... دل پر مهرتان میگیرد... اما شما کجا و من کجا... شما درد یک هزار و اندی سال بشریت را دیده اید ومن درد بیست سال زندگی در این زمان قداره بند ستمگررا...
اقای من می بینی حتی وقتی میخواهم از دربدری خود کام برارم ... به شما که میرسم زبانم قفل میشود! نمیتوانم بیشتر ازین حتی غر بزنم ...!
من در میان این همه نیستی شما دربدرم! خسته ام...
دل خسته ام ...
بر من دل مرده و دل خسته دل آزرده دل بسته ... نشانه ای از امید از حرکت از بودن از توکل از ... وجودتان بدهید...
برچسب:
نویسنده: یوسف امیری