خرید بک لینک
عید فطر ،بازگشت به فطرت طعم خوشحالی و طعم ناراحتی...طعم سلام و طعم خداحافظیطعم رهایی و طعم زندانی...طعم رفتن و طعم ماندنطعم خاطره های شیرین و طعم کابوس های ادامه دارزندگی را نمیشود ادامه داد...اگر بین هر خوشی ، ناخوشی نبودو انسان همواره بدنبال ارزوی دست نیافتنی سعادت بدون زحمت است و لذتی را بدست نمیاورد مگر در سختی و دشواریان مع االعسر یسرا را برای همین به ما گغته اند که بدانیم و بخواهیم و ندانیم که هیچ خواستنی پایدار نیسترمضان رفت ... ما هم میرویم تا سال بعد ،باشیم یا نباشیمدر ورطه گناه و شقاوتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف امیری تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 0:08

ببخش بر ما هرسال محرم،شب عاشورا از دردت نمیمیریم....ببخش بر ما هرسال محرم،شب عاشورا از دردت نمیمیریم....نبودیم، حتی در زمره کسانی که متجلی شدند به نام شهدای حرم...نشدیم ، حتی در کنار کسانی که متبلور شدند به نام شهدای وطن..میدانی در مواجهه ظلم ، جبهه مظلوم تنهاست... یکه وتنها مانند حسین بر صف اعدا... یکه وتنها ... تمام اهل و عشیره اش هم تنهایند...مانده اند در مقابل ظلم و جوری که جبهه باطل برایشان ترسیم نمود.واینک بعد از هزار و اندی سال جنایتکاران تاریخ انها که تمام سرتا پایشان در خون کودکان ،خونادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف امیری تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 0:08

دل بسته ...دل خستهسلام صاحب دلهای خسته...ذهنم جمع نمیشود که بخواهم با شما سخن بگویم از هر طرف کلمات بر من هجوم می اورند ودر فضای معلق ذهنم چرخ میخورند بعد که میخواهم سررشته یکی را بگیرم و ان را بهانه کنم تا سخن اغاز کنم چشمانم خیره به جاده میماند...از امید از ترس از خشم از استیصال از درماندگی از همه دردها از همه رنجها از همه مصیبت ها و از همه همه همه ها ،فشارها،تنهایی ها،صبرها،مقاومتها،دروغها ،راستها.... اقای من دارم در این برهوت اخبار دور نزدیک خوب و بد که نمیدانم وظیفه ام در قبالش چیست گیج میخادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف امیری تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 0:08

تنم و وطنم درد دارد...برای بخشی از حافظه تاریخ می نویسم...این روزها تنم،وطنم درد میکند، جراحت دارد از زخمی که خودی و ناخودی، بی عقلی و عاقلی، حب و بغض ، برتنش وارد کرده است...این روزها تلاش استقلال برای شکست استعمار و استحمار قرنهای نزدیک از سید جمال تا همین جوانان پرپر شده ، در حال ازبین رفتن است....تاریخ بعدها بخواند ما به رسانه باختیم، ما به بی عقلی و بی اعتماد سازی از طریق یکصدا سازی و تک حلقومی مطالبات رسانه ها و ایجاد استبداد و تگ و انگ و برچسب زنی به جای پاسخ مستدل و خاموش کردن اتش انحطاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف امیری تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 0:08

توجیه خشم...+بعداز حوادث ۱۸ و ‍‍۱۹ دی .. ما در حال تبدیل شدن به قربانیان مهاجرنشینانی هستیم که از ایران دل بریده‌اند.این مهاجران، چون نتوانستند به آنچه حق‌شان بود در ایران دست پیدا کنند، ناچار به مهاجرت شدند. وقتی وارد کشور دیگری شدند، مجبور بودند از صفر شروع کنند و این مسئله فشارهای روانی سنگینی بر آن‌ها وارد کرد.اما حالا، انگار انتقام آن فشارهای روانی‌ای را که خارج از ایران تحمل کرده‌اند، از ما که داخل ایران مانده‌ایم می‌گیرند.واقعیت این است که تقصیر آن‌ها نبود که نتوانستند در ایران بمانند؛ تقادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف امیری تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 0:08

به دخترم....سالها پیش ...آه میبینی چقدر زمان معنایش را ازدست داده... سالها پیش تو نبودی ومن نامه ای برای سالها بعد که تو هستی نوشتم .... انگار میدانستم خداوند مرا قابل میداند که پدر یک دختر باشم... خداوند مرا برگزید برای مهمانی دنیایم با وجود تو...من مثل پیامبری مبعوث شدم انگار برای رسالت دنیای تیره و تاری که مفاهیم زن بودن را در شکلی عجیب وارونه با زندگی و رابطه ی ناقصش با ازادی را با وجود تو ترجمان میکرد...آری... سالها پیش ...و اکنون...من میان این همه زمان تو را با گذشته مقابسه میکنم با انچه کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف امیری تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 0:08

برای کسی که راهش را خود انتخاب کرد... سالها با تصمیماتش که سرنوشت میلیونها ایرانی را رقم زد گریستیم و گاهی کیف کردیم و گاهی قخر فروختیم و گاهی شرم کردیم..گاه خشم فرو خوردیم، گاهی سکوت کردیم گاهی دلمان ریخت که نکند یک روز ببینیم نیست گاهی دلمان قرص بود به بودنش...امروز اما نیست خبر کوتاه بود ...بعد از سی سال اکنون سخن شریعتی را میفهمم و اینقدر با گوشت و خونم حسش نمیکنم "خدایا چگونه زندگی کردن را به من بیاموز ... چگونه مردن را خود خواهم اموخت"او رفت..مسیری که می رفت اگر جز به این سرنوشت ختم نمی شدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف امیری تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 0:08

ما روی اره نشستیم

بهمین سادگی...

ایران در بحران اره نشسته ،ایده جلو رفتن درد داردایده بازگشت به عقب هم

این را هم به آن عده‌ای که سمت درست تاریخ را به من گوشزد می‌کنند می‌گویم:اصلا سمت درست تاریخ و هرچه می‌بافید ارزانی خودتان…

من ترجیحم این است که در همین وسط بایستم و بمیرم
وسط مدرسه میناب وسط خانه‌هایی که سفره‌هایشان کوچک شد
وسط صدای اذان در حیاط مسجدی فرو ریخته…
وسط خیابان‌های شهرم

برچسب: نویسنده: یوسف امیری تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 0:08

در حریمدر گوشه ای از حرمت نشسته ام ... ساکتم... ساکنم... نفس هایم را عمیق پر میکنم بوی حرم تمام نشدنی است... لذت تازه به تازه شدن عطر حرم با دم و بازدم .... انگار معنای بودن تازه میشود انگار زمان می ایستد و عمر به حساب نمی اید و تمام انچه زیسته ام و هدر داده ام انگار نه بوده ونه مانده... ذهن پاک میشود ... از همه بوده ها و از همه انچه میخواست باشدغرور و کبر و بود و نبود هزاران سلطان و عابد و ذاکر و گدا با هر دم و بازدم اینجا یکیست ... بی دلیل نیست شما را شمس شموس نامیده اند ..دراینجا شمس و قمر رنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف امیری تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 0:08

اشک

از یک زمانی ، هر سال محرم غریبتر از سال قبل میشویم..

انگار هر سال محرم دارد گلچینی میکند، هر انکه حسینی نیست از قافله از مسیر کنار میرود و انکه حسینی است خریده میشود...و بار خود را میبندد

امسال محرم حس غریبی فرا گرفته مرا...

حس جاماندن... نه از قافله شهدا ،انانکه زیبا رفتند و زیبا جاودانه گشتند... از خودم جاماندم...

در کورس انانکه که سبقت گرفتند از خود تا به حسین... من جاماندم...از اشک ...

برچسب: نویسنده: یوسف امیری تاريخ: دوشنبه 22 تير 1405 ساعت: 0:08

در بحبوحه خردادهای سیاه...
آن زمان که تیغ نامرد کش روزگار
نهال سبز امید را می برید
تنها کورسوی نور این جنگل بی درخت!
فریاد بود...
دلگرمم میکرد از شرف انسان که به تاراج رفته ....
جنگها به پایان نمیرسند...
امید اما همچنان
بذر هویت دل ماست!

م.ب
خرداد ۰۳

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۳ساعت 11:51 توسط م.ب| |

برچسب: نویسنده: یوسف امیری تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 14:18

یک دوست و همکاری هر وقت زمان گفتگویی بین من و ایشون رخ میداد در مورد کسب و کار دومش با من صحبت میکرد... میگفت فلانی من توی شمال یک باغ نارنگی دارم که اینجوری کردم واونجوری کردم ...ابیاری قطره ای کردم از فلان تکنولوژی صنعتی استفاده کردم به میزان دو یا سه هکتار سالانه ۱۰ تن بهم محصول میده و.... ته ته صحبتش که میشد میگفتم فلانی یک نایلون یک کیلیویی ازون نارنگی هات این دفعه که محصول داد برام بیار ببینم چه جوریه... میگذشت ... و دوباره خاطره این موضوع که امسال به جای ده تن شده ۱۱ تن .... و من میگفتم فلانی ما منتظر اون یک نایلون نارنگی هستیم...این شد سوژه برای من ...یک روز تو دفتر مدیرعامل دیدم که درمورد باغ نارنگی حرف افتاد گفتم... فلانی من یک سال و نیم میشناسمت منتظر اون یک نایلون نارنگی هستم...مدیرعامل برگشت بهم گفت ای بابا من چهار سال میشناسمش هنوز یک دونه نارنگی ندیدم! بعد من رو کردم به مدیر عامل و گفتم ... فکر میکنم اقای .... وقتی در مورد اون مساله حرف میزنند در مورد آرزوهاشون صحبت میکنند نه اونچیزی که واقعیت داره!بماند که دلخوری پیش اومد فکر کنم...ولی وقتی چیزی tangible نیست در موردش حرف نزنیم وقتی چیزی رو بصورت محسوس به طرف مقابلت ندادی که قابل لمس با یکی از قوای پنج گانه نیست درموردش حرف نزنیم...به نظرم این یک حالت روانی هست از اینکه وقتی آروزیی توی ذهنت هست برای اینکه خودت رو در محکمه نبری که چرا اجراش نکردی توی ذهنت تبدیلش میکنی به چیزی که هست و توی روانت باهاش زندگی میکنی ...و سالهای سال هم باهاش سپری میکنی ...درحالیکه نیست باغ نارنگی های ذهن ما خیلی چیزها هست که سالهای سال در ذهن گول زننده مون داریم باهاش سپری میکنیم فی الواقع نیست ولی هست ! نوشته شده در سه شنبه بیست و ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف امیری تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 14:18

روزها و شبهایی که درمسیر منزل برای فرار از هزار فکر در ترافیک روزمره مسیر کار به منزل طی میشود بدون هدف در گردش در صفحات اینستاگرام تا رسیدن به مقصد سپری میشود... و اینکه تا مقصد برسم...از اینهمه بمباران خبری و اینهمه جفا و اینهمه ظلم و اینهمه کم کاری وسهل انگاری ...این همه بی عدالتی ...دلم به جوش و خروش می اید... نمیدانم چه باید انجام بدهم... چه کاری از یک عنصر ناچیز از یک قطره خرد در بین این اقیانوس سهمگین برمی اید تا ذره ای التیام درد خروش اقیانوس باشد!نمیدانم های زیادی وجودم را میگیرد...دردمندی دردش هجران کسی است که نیست ... تا این قطرات پنهان و پراکنده را گردآورد ...آشفتگی گمشده اش نبود کسی است که وجودش وحیاتش و نفسش حیات آسودگی جانهاست...این روایت را امروز از قولی شنیدم و با خود قرار میگذارم تا ۴۰ روز نذر درمان دردمندی دلهای بیقرار کنم نذر درمان اشفتگی روح های بی قرار که قرار دلشان را میخواهند....براء بن عازب می گوید:روزی نزد علی علیه الصلاة والسلام رفتم و گفتم یا امیر المومنین به حق خدای متعال از تو درخواست می کنم بزرگترین چیزی را که پیامبر صلی الله علیه و آله تو را به آن مخصوص گردانیده ( و به کس ديگر نفرموده) از میان مطالبی که خدای متعال جبرئیل را بدان فرستاده و جبرئیل هم پیامبر را مخصوص به آن کرده ، مرا به آن مخصوص گردانی.حضرت فرمودند : اگر این درخواست را نمی کردی هرگز آنچه را خواستی نشر نمی دادم تا اینکه از دنیا برم ( آنچه در خواست کردی این است که ) هر وقت خواستی خدا را به اسم اعظمش بخوانی شش آیه اول سوره حدید را بخوان ، سپس آیات آخر سوره حشر از (( هو الله الذی لا اله الاّ هو )) تا آخر را بخوان ( یعنی سه آیه آخر سوره حشر ) وقتی تمام کردی بگو یا من هو کذلک افادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف امیری تاريخ: شنبه 4 آذر 1402 ساعت: 19:02

آقای من ... آمده ام .. دلشکسته ام اما... زیر بار هزاران فشار غم و غصه که این شبها تمام مرا درهم میفشرد حس شکستن و فروریختن و آوار شدن تمام آنچه که عشق مینامیدمش را علاوه کنید بر دار و نداری که به پیشگاه آورده ام...آقای من... رفته بودم ... که روزی باز گردم خندان ... شادان و بنشینم در جوارتان و از عمر رفته این دوسالی که ندیده بودمتان بگویم و از وفای عهدهایم از رسیدنهایم بهتان مژده دهم... اما ...اما اکنون که بازگشته ام... نمیدانم چرا زارم! چرا سرافکنده ام ...چرا در خود تنیده ام ...رها نشدم که هیچ در تنگی پیله ای از گناهان که سیطره ام کردند در حال جان دادنم!آقای من ...خواهم رفت... چیزی ندارید که توشه ی این سفر پر پیچ و خم دنیایم کنید! حرفی ندارید بزنید که تسکین دهنده این سینه شرح شرحه از داغ تنهایی شود؟ من به پای خود نیامده ام این را شما هم میدانید ... دعوتم کردید که آمدم ... نه به واسطه خودم! که خودم ارزش دعوت شدن نداشتم ... به واسظه پدرم ... به واسطه کسی که عمری را زیسته در مدار سادگی و خدمت به پدر و مادرش! من بی ارزش که دعوت نبایست میشدم ؟! من خود را به او چسباندم و طفیلی او شدم که به مهمانی شما بیایم و خود را جیره خوار محبت شما کنم!من ...همان طفلی ام که در کودکی در تعظیلات تابستان دوست داشتم روزی نوبت به من برسد تا به سرکار پدرم بروم که دستانم را بگیرد و مرا در کوچه پس کوچه های تهران بچرخاند و بعد به ناهار چلو کبابی بازار تهران کیف هزار کوک دنیا را بدهد ... وچه شاد و خوشحال میشدم ...اما اکنون ...من ... همان طفیلی هستم که سرافکنده از بد عهدی هایم ...دل شکسته از بی حرمتی هایم ... دستان پدر را گرفته ام تا با هزار کیف و کوک نهفته در دل صافش در آستان شما بایستم و عقده بگشایم و گویادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف امیری تاريخ: چهارشنبه 3 آبان 1402 ساعت: 16:30

هرسال محرم غریب تر میشوند
در کنار دریایند و اما تشنه تر میشوند

بیا و برگردان زورق شکسته مان را
دارند حرهایتان ، یزید میشوند...

مرداد ۱۴۰۲

محرم امسال غریبیم غریب....

نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد ۱۴۰۲ساعت 10:6 توسط م.ب| |

برچسب: نویسنده: یوسف امیری تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 16:03

صفحه بندی